تبليغاتX
شعرهايى تنهايى


شعرهايى تنهايى

شعرهایی ازغم و تنهایی

گفتم وگفتم:
ای باد عاشقم چه کنم؟ به خویشتن پیچید به گردباد بدل شد و به سوی صحرا رفت
به آب رود نوشتم عشق چیست؟ بگو!
سری به سنگ زد نعره کشید وبه دریا رفت.
به آه گفتم :پایان کار عشق کجاست؟
زحجم سینه بر آمد .ابر بالا رفت !
به مرغ شب گفتم که :جفت همدل وهمراز مهربان داری؟
به ناله افتاد واز گلویش خون چیکید واز شاخه پر زد و با درد و با درد خویش تنها رفت.
به برگ سبز نوشتم : تو همنشین گلی بگو حکایت خویش!
جواب داد که: گل چو عشق ما دانست به دلبری پرداخت دهان به ناز گشود وهزار رنگ شد از بوسه های گرم خیسم.
شبی به حجله باغ خبر شدیم که برگش به باد یغما رفت!
به یار گفتم پیمان مهر یاران کو؟
به طنز وخنده جواب داد:تمام دود شد و به سوی آسمان رفت .وفا زیار مجوی. چه فتنه ها که بر آدم زدست حوا رفت. بلا است یار بلا
                                     
             

 

 




نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386| ساعت | توسط دنیا| |