شعرهايى تنهايى
شعرهایی ازغم و تنهایی
که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی عجبت نیاید از من سخن سوزناکم عجب است اگر بسوزم چو برآتشم نشانی؟... مده ای رفیق پندم که نظر براو فکندم تومیان ما ندانی که چه می رود نهانی بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386| ساعت
| توسط دنیا||
